دل نوشته

من و تو می تونیم (ما)بشیم؟

 ...

عشق می آید  عشق می رود ...

همیشه هنگامی که خود می خواهد نه آنگاه که ما می خواهیم

برای آمدن خود تمامی آسمان را

تمامی زمین را

تمامی زمان را می طلبد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:47  توسط سایه خیال  | 

 

 lom255vlq0ztp1no3f7q.jpg

خدای من................

مهربانم ، معبودم دلم تنگ است به وسعت تمام دل دل کردنهایم

مهربانم  قلبم آزرده است از تمام رفتن ها و نرسیدن هایم

مهربانم  وجودم پر است از چراهایی که بی جواب می ماند

و نجواهایی که می دانم می شنوی اما دم نمی زنم.

مهربانم  من به پرواز٬به آسمان ٬به تو امید دارم

پس امان دلم باش در این شبهای تکراری

مهربانم  قرار دلم باش در این آشفته بازار غم و درد و پریشانی

مهربانم  تا ساحت تمام خوبیها کنارم باش تا دلم٬روحم پرواز کند تا اوج...تا تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:50  توسط سایه خیال  | 

o5hzltfrz7f05v1bx8g7.jpg

آینه پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم   

 او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید 

 موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده    

است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است در ایینه به خود  

 نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای     

 همیشه دیر کرده است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:47  توسط سایه خیال  | 

5153ofgeue66colf47o6.jpg

ای که بر انداختی صحبت اهل وفا

مجلس صاحبدلان بی تو ندارد صفا

حال دل ریش ما پیش تو پوشیده نیست

واقف رازی ولی فارغی از حال ما

در قدح بی دلان زهرغمت نوش ناب

در نظر عاشقان خاک رهت توتیا

کوی خرابات نیست منزل اهل صلاح

شاهد ومی از کجا،گوشه نشین از کجا

عاشق دیوانه ام،خدا،عاشق دیوانه ام

ساکن میخانه ام،حبیب،ساکن میخانه ام

از همه بی گانه ام،تا تو شدی آشنا

جور گذ شت از حساب،بیش ندارم شکیب

چند تواند کشید،عاشق بی دل جفا

عماد کرمانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:46  توسط سایه خیال  | 

mo3gwwsljdn9tau6kuso.jpg

آسمان می گرید

تا که لبخند به روی گل پژمرده ی

 صحرای نفس مرده

 که سر از غم باران به گریبان خودش سخت فرو برده

و گویی که بجای نم باران زهزاران قدح زهر چنان خورده

که از یاد همه خاطره ها برده

 و از تشنگی و شدت گرما به زمین خورده

  و افسرده...

 ازین تلخی دنیاست

 کمی تازه شود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:43  توسط سایه خیال  | 

ld55bxrtb3cjlxiiuip.jpg

از این سفره ی سرد و خالی
از این سر پناه خیالی
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این خواب عاشق کش بد
از این فکر باید نباید
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این صحنه ی پر هیاهو
تو از ترس چاقو در آهو
نجاتم بده ، نجاتم بده
از این لحظه های کشنده
از این ضجه های زننده
نجاتم بده نجاتم بده
نجاتم بده نجاتم بده
نباید بذاری ستاره بمیره
نباید دل شادی ما بگیره
نباید که این ترس دوری بریزه
همین وحشت از تو مردن عزیزه
همین نم نم غم ، کنار تو خوبه
چه خالی ، چه پر ، مثل شعر نو خوبه
جهان با تو سرریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:42  توسط سایه خیال  | 

                               90h8gbwwhiw0m2wynv1a.jpg

                          نا ممكن است كه احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بيان كنم

اينها سرشار ترين احساساتي هستند كه تا كنون داشته ام

با اين همه

هنگامي كه ميخواهم اينها را به تو بگويم يا بنويسم

واژها حتي نمي توانند ذره اي از ژرفاي احساساتم را بيان كنند

اگر چه نميتوانم جوهر اين احساسات شگفت انگيز را بيان كنم

ولي ميتوانم بگويم انگاه كه با توام چه احساسي دارم

آنگاه كه با توام

احساس پرنده اي را دارم كه آزاد و رها در آسمان آبي پرواز مي كند

آنگاه كه با توام

چو گلي هستم كه گلبرگهاي زندگي را شكوفا مي كند.

آنگاه كه با توام

چون امواج دريا هستم كه توفنده و سركش بر ساحل مي كوبد

آنگاه كه با توام

رنگين كماني پس از طوفام كه پر غرور رنگهايش رانشان مئ دهد

آنگاه كه با توام

گويي هر آنچه كه زيباست ما را در بر گرفته است.

اينها تنها ذره اي ناچيز از احساس والاي با  تو بودن است.

شايد واژه *عشق* را ساخت اند

تا احساسي چنين عميق و هزار سو را بيان كند

اما باز هم اين واژه كافي نيست

با اين همه چون بهترين است

بگذار بگويم و باز بگويم كه

 

بيش از عشق بر تو عاشقم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 22:29  توسط سایه خیال  | 

ببین زیر همین نوشته COMMENTو بزن هر چی دلت خواست به صورت نظر

خصوصی بفرست بای بای

راستی وبلاگ جدیدمم به روز شده اگه خواستید یه سری بزنید http://pari2020.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:22  توسط سایه خیال  | 

 69d23puxnb7npp5twoe4.jpg

یک شب مردی در خواب دید که با خدا روی شنهای ساحل قدم میزند.

 و از آنجا تمامی مراحل زندگیش را میدید. ناگهان متوجه شد که در مواقع

 شادی و خوشحالیش همواره دو رد پا روی ساحل است . جا پای خودش

و جای پای خدا. اما در مواقع سختی و ناامیدی فقط یک رد پا بر روی شنها

 وجود دارد آن مرد با گلایه از خدا پرسید: چرا؟ در مواقع شادمانی من با من

بودی اما در موقع ناامیدی و رنج مرا تنها گذاشتی؟ خداوند پاسخ داد :

 من هیچگاه تورا تنها نگذاشتم. در موقع رنج و ناامیدی تو، من تو را به دوش

گرفته بودم و با خود میبردم . این جای پای من است تو آ ن موقع روی شانه

 های من بودی .

 

یا حق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 12:0  توسط سایه خیال  | 

عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...

عشق یعنی عارف ِ بی خرقه‌ای!
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی ،
تا كه معشوقت نداند كیستی! ...

عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی كردن ِ روی زمین! ...

عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...

هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد یک راه بی بن‌بست شد! ...

كاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِ عشق باد! ...

هر كجا عشق آید و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست! ...

شعرهای خوب ِ دیوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِ عشق كاری مشكل است! ...

عشق یعنی شور هستی در كلام!
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:48  توسط سایه خیال  | 

مطالب قدیمی‌تر