|
عشق می آید عشق می رود ... همیشه هنگامی که خود می خواهد نه آنگاه که ما می خواهیم برای آمدن خود تمامی آسمان را تمامی زمین را تمامی زمان را می طلبد...
خدای من................
آینه پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده
است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای
همیشه دیر کرده است ...
ای که بر انداختی صحبت اهل وفا مجلس صاحبدلان بی تو ندارد صفا حال دل ریش ما پیش تو پوشیده نیست واقف رازی ولی فارغی از حال ما در قدح بی دلان زهرغمت نوش ناب در نظر عاشقان خاک رهت توتیا کوی خرابات نیست منزل اهل صلاح شاهد ومی از کجا،گوشه نشین از کجا عاشق دیوانه ام،خدا،عاشق دیوانه ام ساکن میخانه ام،حبیب،ساکن میخانه ام از همه بی گانه ام،تا تو شدی آشنا جور گذ شت از حساب،بیش ندارم شکیب چند تواند کشید،عاشق بی دل جفا عماد کرمانی
آسمان می گرید تا که لبخند به روی گل پژمرده ی صحرای نفس مرده که سر از غم باران به گریبان خودش سخت فرو برده و گویی که بجای نم باران زهزاران قدح زهر چنان خورده که از یاد همه خاطره ها برده و از تشنگی و شدت گرما به زمین خورده و افسرده... ازین تلخی دنیاست کمی تازه شود ...
از این سفره ی سرد و خالی
نا ممكن است كه احساس خود را نسبت به تو با واژه ها بيان كنم اينها سرشار ترين احساساتي هستند كه تا كنون داشته ام با اين همه هنگامي كه ميخواهم اينها را به تو بگويم يا بنويسم واژها حتي نمي توانند ذره اي از ژرفاي احساساتم را بيان كنند اگر چه نميتوانم جوهر اين احساسات شگفت انگيز را بيان كنم ولي ميتوانم بگويم انگاه كه با توام چه احساسي دارم آنگاه كه با توام احساس پرنده اي را دارم كه آزاد و رها در آسمان آبي پرواز مي كند آنگاه كه با توام چو گلي هستم كه گلبرگهاي زندگي را شكوفا مي كند. آنگاه كه با توام چون امواج دريا هستم كه توفنده و سركش بر ساحل مي كوبد آنگاه كه با توام رنگين كماني پس از طوفام كه پر غرور رنگهايش رانشان مئ دهد آنگاه كه با توام گويي هر آنچه كه زيباست ما را در بر گرفته است. اينها تنها ذره اي ناچيز از احساس والاي با تو بودن است. شايد واژه *عشق* را ساخت اند تا احساسي چنين عميق و هزار سو را بيان كند اما باز هم اين واژه كافي نيست با اين همه چون بهترين است بگذار بگويم و باز بگويم كه بيش از عشق بر تو عاشقم.
ببین زیر همین نوشته COMMENTو بزن هر چی دلت خواست به صورت نظر خصوصی بفرست بای بای راستی وبلاگ جدیدمم به روز شده اگه خواستید یه سری بزنید http://pari2020.blogfa.com
یک شب مردی در خواب دید که با خدا روی شنهای ساحل قدم میزند. و از آنجا تمامی مراحل زندگیش را میدید. ناگهان متوجه شد که در مواقع شادی و خوشحالیش همواره دو رد پا روی ساحل است . جا پای خودش و جای پای خدا. اما در مواقع سختی و ناامیدی فقط یک رد پا بر روی شنها وجود دارد آن مرد با گلایه از خدا پرسید: چرا؟ در مواقع شادمانی من با من بودی اما در موقع ناامیدی و رنج مرا تنها گذاشتی؟ خداوند پاسخ داد : من هیچگاه تورا تنها نگذاشتم. در موقع رنج و ناامیدی تو، من تو را به دوش گرفته بودم و با خود میبردم . این جای پای من است تو آ ن موقع روی شانه های من بودی . یا حق!
عشق یعنی ظاهر باطن نما!
|
About![]()
در حضور واژه های بی نفس Archivesدی 1387آذر 1387 آبان 1387 Links
سرزمین عشق |